زندگی رسم خوشایندیست

نمیدونم چرا نمیخوام باور کنم رسیدن به عشق تو یعنی یه آرزوی محال

نمیدونم چرا باورم نمیشه که تورو هیچ وقت نمیتونم ببینم.نمیدونم چرا نمیتونم

حتی یه لحظه فراموشت کنم.آره آخر این عشق یعنی پوچی ولی حتی فکرشم

آزارم میده یه روزی بیاد که حواسم پیش کس دیگه ای جز تو باشه.آخه مگه

میشه یاد کسی که وقتی نگاه به چشمای پر از محبت و معصومش میکنم هوای

چشام بارونی میشه وقتی صدای نفس هاشو موقع حرف زدن میشنوم قلبم میخواد

از سینه کنده بشه رو فراموش کنم و دلمو بدم به کس دیگه.میدونی چند سال که

به خاطر عشقت تحقیر شدم عذاب کشیدم شب و روز به خاطرت گریه کردم حالا

هم که تمام روحم با عشق قشنگت عجین شده دیگه حتی یک ثانیه هم نمیتونم بدون

یاد تو زندگی کنم ولی به خدا باور کن نبودت اینجا خیلی سخته.

 يادته مي گفتي تنهام نمي ذاري
يادته مي گفتي يه لحظه بودن با تو رو به هيچي تو اين دنيا نمي دم
چي شد اون همه حرفاي قشنگ چه شد اون همه اميدواري ها که بهم مي دادي ؟
چرا همه ي اون خوبي هات فقط خاطره اش برام مونده ؟
يعني زندگي هميشه بايد با من سر ناسازگاري داشته باشه
خدايا نمي خوام ناشکري کنم ولي چرا همه ي اين سختي ها رو براي من آفريدي ؟
خدايا چرا براي يه بار هم که شده ازش نمي پرسي که چرا با من بي وفايي کرده ؟
چرا بهش نشون نمي دي که دلم شکسته 
هق هق گريه ام نمي ذاره صفحه کليد رو خوب ببينم !
چشم هام رو دوباره پاک مي کنم و نگاهي به صفحه ي مونيتور مي اندازم
بهتر ديگه خودم و شما رو بيشتر از اين اذيت نکنم
کامپيوتر رو خاموش مي کنم و به جاش شمعي روشن 
حالا حداقل يه همراه براي اين گريه ي شبانه دارم !

چقدر  سخته  تو چشای کسی که تموم عشق  رو ازت  دزدیده  و  به جاش  یه  زخم

همیشگی رو بهت هدیه داده  زل  بزنی  و به جای  اینکه  لبریز کینه و نفرت  شی حس کنی

هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد دوباره سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار

غرورش همه  وجودت له شد چقدر سخته  تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی  ولی وقتی  دیدیش

هیچی جز سلام نتونی بگی .......چقدر سخته  وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری..... چقدر سخته گل ارزوهاتو تو یه باغ دیگه ببینی 

 و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.......................

نمی گویم زندگی کارساده ایی است .

نمی گویم همیشه خوشاینداست .

اماباتمام مشکلاتی که برایمان پیش می آید.زندگی ....

ازماانسانی بهترونیرومندترمیسازد.

به یادداشته باش:

درزمان آزردگی .رنج راازخود دورکن .

درزمان خشم .خود را رهاساز.

در ناکامی .برخودچیره شو.

تامی توانی یارخودباش .

می توانی بهترین دوست خودباشی .

اما به هنگام آشفتگی مرا خبرکن .

می کوشم بدانم چه وقت باید درکنارت باشم .

اماگاهی ممکن نیست .پس توخبرم کن .

عشق تنها هدیه ایی است که می توانم به توبدهم .

وایثاریکی ازبزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده .

من اینجایم هرزمان وهمیشه .

تاهرآنچه دارم به توهدیه دهم .

 

دلم تنگ است..دلم تنگ نگاهی است از جنس دريا..لبخندی به گرمی خورشيد و دلی به وسعت آسمان..چه زيبا بود اولين نگاه و چه تلخ بود لحظه وداع..و من هيچگاه باور ندارم دوری نگاه تو را..هميشه با منی در هر لحظه و در هر نگاه...و همين برای يک عمر خوشبختی کافيست...

پسرک تنها

پسرک دلش شکسته بود اما نه بیشتر از دخترک.... پسرک خودش رو خالی کرد .... رو شونه دخترک گریه کرد .... سرش رو به دیوار زد اما دخترک فقط یک جا نتوانست جلوی اشک هاشو بگیره و اشکهاش مثل بارون روی شیشه بارید.... دلش به حال پسرک سوخت یا خودش یا عشق اش .... اجازه داد پسرک سرش رو روی شونه هاش بگذاره و زار زار گریه کنه پسرک اونو به آغوشش می فشرد اما گویا تو دل دخترک آشوب عشق و نفرت بود ....

دخترک هیچ بروز نمی داد.... آیا اون همون دخترکی بود که پسرک می شناخت.... آره خودش بود اما غصه هاش رو بروی خودش نمی آورد غصه دار بود اما خودش رو نمی شکست .... پسرک دخترک رو خیلی دوست داشت واسه همین مدام التماسش می کرد گریه می کرد بازم التماس میکرد به دوست داشتن قسمش می داد بازم گریه میکرد بازم التماس بازم خواهش بازم گریه بازم گریه .....

اما گناه پسرک نابخشودنی بود آره توبه گرگ مرگه .... دخترک میشنید اما پسرک دل دخترک رو سنگ کرده بود .... دخترکی که طاقت اشک پسرک رو نداشت فقط نگاه می کرد و گاهی لبخندی به تمسخر می زد .... و پسرک بیشتر و بیشتر آب میشد .... پسرک به دست و پاش افتاد اما دل دخترک سنگ شده بود .... پسرک کاریش نمی تونست بکنه.... خودش اینجورش کرده بود .... خودش طلسمش کرده بود اما شکستن طلسم رو بلد نبود....پس باید بره .... باید محو بشه .... از دل از چشم از ذهن .... پسرک حتی لیاقت و ارزش خاطره شدن رو هم نداشت .... پسرک باید بره بمیره تنها کسی که دوستش داشت دیگه دوستش نداره  نمی خواد صداشو بشنوه نمی خواد قیافشو ببینه نمی خواد واژه دوستت دارم رو از زبونش بشنوه ..... دخترک محکم نه میگه بازم نه میگه بازم نه میگه بازم نه میگه....

بغض پسرک داره خفه اش می کنه اما دیگه هیچ کس به پسرک اهمیتی نمیده ...... همش هق هق میکنه اما نه اشکش در میاد نه راحت نفس می کشه آره پسرک باید خفه شه باید بمیره اما لیاقت مردن هم نداره باید بمونه و عذاب بکشه تا شاید جبران یه قطره اشک دخترک بشه .....

اما دخترک دیگه هیچ اعتمادی نداشت .... حتی حاضر نمی شد یه فرصت فقط یه فرصت به پسرک بده .... حتی حاضر نشد یکی از هزار خواهش پسرک رو بشنوه چه برسه به اینکه برآورده کنه .....تنها امید پسرک دخترک بود .... اما دیگه دخترک پسرک رو دوست نداشت .... ازش متنفر بود ....

 روح  و نفس پسرک از وجودش داشت بیرون می رفت پسرک برای زنده موندن تلاش می کرد  و دست و پا میزد .... اما روحش از بالا نگاه میکرد و لبخند میزد سرانجام پسرک مُرد تنهای تنها در حالی که هنوز بغض در گلویش بود  پسرک فقط یک جسم شد .......

 

تنهایی

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

چشم هايش را بست .
روی پلک هايش نوشته شده بود
:
معرفت ندارم
.
چشم هايش را که باز کرد ،

دوباره عاشقش شدی

نمی شه باورم که تویی ، نه اینکه چشمای تو نیست ، تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس، قد تموم دنیا تو داشتی کهنه مرهمی ، دیروز بودی مرگ غم ، امروز تولد غمی ، از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمن ، سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی ، چه زود گذشت ، چه زود گذشت برای هم بودن ، برای هم سوختن ، چه زود گذشت بی قراری دیدارمان ، چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیره گی بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد چه زود نشانه کوچه باغ های خاطره را فراموش کردی ، چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد ، چه زود در بیشه ی آهوی سرگردان که به تو پناه آورده بود رانده شد ، چه زود بی قرار تنهایی شدیم ، چه زود همرایمان گذشت ، چه زود گذشت بی قراری دیدارمان !!

 

هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد

مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد

خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان

ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد

كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت

شمع با پروانه الفت مي گرفت

كاش مي شد در پس احساسها

خنده ها از اشك سبقت مي گرفت

كاش مي شد از الفباي وجود

عين و شين و قاف نشات مي گرفت

كاش ميشد در پس سجاده ها

يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت

یادم نیست چه وقت ترکم کردی
مرا با همه خاطراتت به خاک سپردی و رفتی
زمزمه هایت هنوز در گوشم هست
تو برای من همه چیز بودی و من برای تو هیچ
تو گفتی که اگر روزی بروم چه می کنی؟
گفتم دفن میشوم و تو خندیدی
اما امروز من از تو خوشبخت ترم
من به تو اویختم و تو گریختی
من برایت گریستم و تو خندیدی
من برایت مردم و تو رفتی
در عشق من نه شرطی بود و نه مرزی
اما من اکنون از تو خوشبخت ترم
تو زندگی داری
پول داری
و جوانی داری
اما من
چون تویی را دارم و تو
چون منی را نداری

دیگه حرفی برای گفتن نمونده

وقتی بهش نگاه کردم، سرش رو پایین انداخت،
وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،
وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،
وقتی بهش گفتم می خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،
وقتی که بی دلیل گذاشت و رفت هیچی نگفتم...
بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار کرد،

با التماس گفتم می خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی باهات ندارم،
وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،
حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می خواد با من حرف بزنه،
مثل یک غریبه،
اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،
چون دیگه حرفی باهاش نداشتم

 

۱۰ثانیه تا انتها ، پایانی بی سر و صدا

بی خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت ، میدیدمش 1 بار دیگه

اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت

ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت

ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه

یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه اینا بازیه

فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه

یه عمري چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه

ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه

خبر داری چه زود گذشت ، مونده فقط 7 ثانیه

هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد

داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت

لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه

آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر

بگو که من تا آخرین ، خیره بودم چشمام به در

ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه

سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم

منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم

ثانيه ي 10 گل ياس ، راحت شدم ديگه خلاص

آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا

قشنگ ترین ثانیه ها ، این 10 تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود و ناز

چون با خیاله تو گذشت

چندمین بودم؟

چندمین؟

در دست گرفتی

مرا

و چون یک سیگار

تا ته کشیدی!

چندمین بودم

نمی دانم


 

یکـی می گفت همــــدلی از همــــزبونی بهتـــــره

ولی مـن می گـــم تـو این زمــونه دل کـــدوم وره

هر کســی میــآد کنـــارت ، بـت می گــه رفیقتـــه

توی غصــه ها و شــادی ، بـت می گــه شفیقتـــه

بت می گــه توی دلش دورنگــی جــایی نـــــداره

تــو مسیـــر زنـدگــی جــــدایـی راهـــی نـــــداره

می گـه تا ابــد می مــونه ، واسه ت از وفـا میگه

توی بغض و گریه ها هم ، واسه ت از صفا میگه

امـا تا خســــته میشــــه ســـاز مخــالف مـی زنــه

از رفـــاقـت و صـــداقـت ، دیـــگه دم نمــی زنــه

تـو رو تنهــا می ذاره ، مـی ره ســـراغ دیگـــری

عـاشقـــی تــو دورۀ مـا ، همینــــه ، بـازیگـــــری


 

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت
کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی
کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند
در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد
(
حمایتگر تو باشد )
کسی که مایل باشد حتی در زمانی که ساده ترین لباس بر تن داری،تو را به دنیا نشان دهد

کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد تو بیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید همان کسی که می خواستم .


 

مهم نیست که پیشم نباشی ، مهم نیست که از من جدا باشی ، مهم نیست که به یاد من نباشی ، مهم نیست که دوستم نداشته باشی ، مهم این است که در قلب من جای داری و من تا ابد عاشقانه می پرستمت.

گفتن آینده را نقاشی کن و من تنها تصویری از وجودم روی تکه ابری خیال نقاشی کردم و تو از پشت جزر و مد دریای آبی لبخند زدی و با چشمانت کشتی محبت را در ساحل دلم پیاده کردی و چه زیبا لنگر انداختی و من از میان بغض ترکیده ام گفتم دوستت دارم .

با تو سخن گفتن، سخن گفتن در آینه است . از تو سخن گفتن، سخن گفتن از مهتاب است . اشکی که بی صداست، پشتی که بی پناه ست، دستی که بسته است، پایی که خسته است، دل را که عاشق است، حرفی که صادق است، شعری که بی بهاست، شرمی که آشناست، دارایی من است




اینو یادتون باشه که:
اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما دلداده یا دلباخته بشی!
و اگر دلداده یا دلباخته کسی شدی بهتر که باهاش ازدواج کسی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما عاشقش باشی!
و اگر عاشق کسی هستی باید حتما دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت

افسون

 

 

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

اگه دوست داشت نمی رفت اونکه رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشقونه می رفت اونکه رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی

بی خیالش مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش اینا رسم روزگاره

همشون کاره خداست حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش می دونم مثله یه داغه

اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره

دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه

هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی می گذره

حرفات اندازه ی کوه پرغروری خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه

 

____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ___________________

 

 

عشق پاک!

       شنیدن "دوستت دارم " از دهان پسرکانی که به

     بهانه کامجویی نقش عاشقی جسور و بی پروا را بازی می کنند

     مرا به انزجار می کشاند  و از آن منفورتر !

     دخترکان احمقی که در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گویند!!

 

 


 

افسون

      و تو را افسون کردم

     به عشقی که

     تو دوست بداری و

     معشوق تو را دور کند !

 

 


 

 

افسانه تکرار می شود!

 

     افسانه ها به تعداد دختران و پسران دوباره و دوباره تکرار می شوند.

     دختران در قلعه انزوا و تنهایی به سکوت نشسته اند

     در انتظار شاهزاده رویاهای خویش

     و جادوگر افسون خود را تکرار می کند!

     هر میزان که عشق پرنسس و شاهزاده محکمتر باشد

     طلسم جادوگر سست تر!

     و دوباره

     افسانه ها و افسون ها تکرار می شوند

     ت

     ک

     ر

     ا

     ر

 

 


 

همه ميگفتن درسته !


منم باور کردم چون همه مي گفتن !


اما درست نبود !


و همه اشتباه مي گفتن !


اين وسط تنها آدمي که ضرر کرد


من بودم نه « همه » !!!


   ساده عاشق بودم///ساده دل دادم من/// ساده باور کردم///وچه کرد سادگی دل با من

                                       ساده تنها بودم///تن خاکی چه کند با این درد

                               گفت باید بروم تا جان هست///گفتمش جان برود از تن٫بعد

                              ساده گفتم که نرو٫دل چه کند///گفت میرم٫تو بمان ای ساده

                    گفتمش سادگی آسان نبود///گفت پس ساده بمان٫ساده بمان٫ساده بمیر


عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسی است که البفای دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکيه کنی ،
و از غم زندگی برايش اشک بريزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائی به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی ست .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست !!!

 

گفت و گذشت به همین سادگی

خط زندگی این نفسای آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی که با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی گلایه هامو می تونی از توی چشام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت به سرنوشت به اون نگاه که عشق تو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو .

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو گفتم

 

شک دارم

خسته ام ، خسته از تنهايي ٬ از بودن و نبودن .
ديگر نميخواهم چشمان نگرانت را که نيست  ،
ديگر نميخواهم دستان نوازشگرت را که سرد است . نميخواهم .
چه زيباست شب  ، چه زيباست غرق در عمق سکوت گشتن و مردن .
اما نه ......
خسته ماندن بهتر است . خسته از تنهايي تا در عمق سکوت مردن  ،
چرا که زندگي زيباست  ، زندگي که زاده اميد است .
دوستت دارم بي آنکه بدانم چرا !!
شايد براي ........... شايد براي (( حالت )) مهربان چشمانت  ،
نه براي چشمان مهربانت دوستت دارم .
با اينکه ميدانم از چرا با خود سئوالي ساخته ام تا پاسخي برايش نيابم .
نيافتمت چنان که تو .
ديگر نميخواهم . آسوده ام بگذار .
رنگها را ميشناسم اما رنگ تو را هرگز .
چگونه ميتوان با روحي بيگانه با آشنائي آميخت ؟!!!
چطور ميتوان بود و آن را انکار کرد ؟!!!
حرفهايم آشناست  ، آري گوئي باري دگر ٬ جايي دگر آنها را گفته ام .
اما با تو ؟ .......... نه  ، هرگز .
با تو سخن از تنهايي بود نه از ما  ، با تو سخن از بیداد بود نه از فرياد  ،
با تو سخن از من بود نه از با من .
اما اينبار ميخواهم بگويم  ، اينبار از خود ، از فرياد ٬ از من ٬ ميخواهم از
فرط رخوت بگويم  ، از فرياد سکوت ٬ از تنها با من بودن .
اما چگونه ؟ چطور ؟ ........ با تو ؟ ....... با نيمه پنها ن تو ؟ يا با ديگر دست گرمت ؟
کيستم ؟ چيستم ؟ تا کنون بهر چه زيستم ؟
درد است و راهي نيست در دو راهي  ، ماندن و سکوت ٬ رفتن و سقوط .
تماميت صدا از آن توست و فقط پژواک صداست از آن من .
ما را به توانمندي انعقاد صدا ترديد رواست  ، گر چنين نبود سکوت را ياراي
گفتن کلامي بود که انسان از گفتنش عاجز است .
نيمه پنهان تو را از من چشماني نظاره گر است  ، نيمه اي که براي او نيز
نيمه ايست پنهان .
خسته ام  ، خسته از تنهايي ٬ از بودن و نبودن .
ديگر نميخواهم چشمان نگرانت را که نيست  ،
ديگر نميخواهم دستان نوازشگرت را که سرد است . نميخواهم .
به خدا قسم که ديگر نميخواهم .
بگذار همانگونه باشم که بودم . بگذار چون پيش در تاريکي مطلق شب با فانوس
بدنبال روز بگردم  ، که خورشيد را دگر ياراي روشنائي روز نيست .
بگذار همان باشم که بودم

 

 

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسی است که البفای دوست داشتن را برايت تکرار کند،

و تو از او
رسم محبت بياموزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاريست
.
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگی
مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکيه کنی ،
و از
غم زندگی برايش اشک بريزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائی به سرانجام رساني
.
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه به
دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی ست .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست
،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
!!!

 

ازاینجا می روم ،عشق تو دیگر تکیه گاهی نیست!

دلم را نیز خواهم برد، تا سیمرغ راهی نیست!

 

و هر کس سد راهم باشد امنیت نخواهد داشت!

که پیش چشم من خورشید هم جز پر کاهی نیست!

 

چرا باید بمانم؟با غم و رنجی که خواهم داشت

چرا؟ وقتی که دیدم دستهایت سر پناهی نیست!

 

تو را می خواستم ، دیگر چه سود آنجا که می بینم،

دل تو با من دلمرده گاهی هست و گاهی نیست!

 

هنوز اندیشه های من به جرم عشق می میرند!

به دنیایی که خواهم رفت عشق من گناهی نیست

 

 

مپرس از توشه ی من ،هر چه باشد می روم آری

از اینجا می روم عشق تو دیگر تکیه گاهی نیست

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی،

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی،

نا گهان چقدر زود

                 دیر می شود..!

 

 

 

 

چند روزیست به هر چون و چرا شک دارم!

به خودم ، تو ، به همین رابطه ها شک دارم!

 

بسته ام بر ریه ی خویش ره اکسیژن

به وفا داری ذرات هوا شک دارم!!

 

آب تصویر تو را خوب نشانم می داد

به زلالی دل اینه ها شک دارم!

 

گفته بودی که دلم قبله ی قلبت گشته!

تو و سجاده و آیین خدا؟ شک دارم!!

 

خواستم دل بسپارم ولی انگار هنوز

به صفا ،عشق ، به احساس شما شک دارم